خرید بک لینک
سلام داشت یادم میرفت خاطره بنویسم:-) داشتم تو خونه خواب میرفتم مامان گفت پاشو بیا بریم كانكس ... رفتم گلاب زدم به صورتم مسواك زدم دعاهامو برداشتم و اومدم پایین... چادر نماز یادم رفت پیام دادم به داداشی برام بیارش... امروز رفتم ارشاد تسویه حساب كردم ...برنامه فردا اینه : ١_ تماس با نیروگاه . ٢_ انجام پروژه .٣_ شستن ظرفها . راستی سپاس نامه رو به آقایی نشون دادم گفت عالیه:-D ... آقایی هم گفت وقتی نوشتمش كمكم میكنه و ویرایشش میكنه...دستش طلا خیلی آقاس... امشب یه كار بد كردم كه نمیتونم بگم چی بود اما به خودم قول میدم دیگه تكرار نكنم:-) ... باید مواظب خودم باشم همونطوری كه آقایی میخواد. شب بخیر همه

برچسب: نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 4:26

چشم اهل دل از گریه خونبار استحضرت مهدی امشب عزادار است اهل عالم عزای خاتم الانبیاست همه جا كربلای خاتم الانبیاست زين بلای عظیم گشته امت يتيم السلام علیك یا رسول الله "رحلت پیامبر خوبی ها و امام حسن علیه السلام بر شما تسلیت باد" يا رسول الله با غروب آفتاب تو، كعبه تا قيامت سيه پوش گشته و زمزم اشك عزا به رخسار مكه ميريزد... رحلت نبى اكرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبى (ع) بر شما تسليت باد.

برچسب: رحلت نبي اكرم, نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 4:25

سلااااام امروز با خودم گفتم شیما تو خطره روزانه مینویسی یا خاطرات روزانه گدشته !!! پس یه تصمیم گرفتم که هر روز از همون روز بنویسم مثل بچه کنکوری ها که میگن درس هر روز رو همون روز بخوونین آخیییی خدایا شکرت ... امرووووووز واااای ساعتت 11 از خواب بیدار شدم راستی بگم که از ساعت 5/5 که با آقایی خداحافظی کردم تا 7 خوابم نبرد هی این پهلو اون پهلو شدم امااا انگار نه انگااار لال کنم تا اینکه 7/5 بود فکر کنم لالا کردم تا 11 هیپی متوجه نشدم ... 11 اومدم تو خونه صبحانه خوردم رفتم نماز و دعا کردم ... ناهار عدس پلو درست کردم پیام دادم به آقای ابراهیمی .... وای میخوام کله شو بکنم جوابمووو ندددداااااااااااادبا آبجی ظرف ها رو هم شستم (طبق برنامه ) الانم داشتم رو پروزه کار میکردم ... فضولیم گل کرد اومدم اینجااا آخی راستی ایمیل زدم به استاد و ازش کمک خواستم که راهنماییم کنه ... فعلا تلاشم رو میکنم ببینم به کجا میرسم ... شب بخیر

برچسب: نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 4:25

سلااااام امشب حرف برا گفتن زیاد دارم اما وقت ندارم ... دلم از یه جاهایی پره

هووووووووم خدایا شکرت که پشتمی که هیچکس نمیتونه اذیتم کنه ...

برچسب: نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 4:25

سلاااام امروز خیلی حالم بده . دیشب که تا یه ربع به یک با اقایی صحبت کردم بعدش با اجی رفتیم بخوابیم اومدم عکس آجی رو نگاه کردم روسری صورتیه خیلی بهش می اومد ... بعد عکس آقایی رو نگاه کردم همون که با دیانا گرفته بود ..چهره ش تو عکس کم سن تر میزنه و بچگونه س اما در ظاهر آقایی خیلی پخته و باتجربه به نظر میاد ..تا 1.5 با آجی در مورد مهمونی حرف زدم ... بعد کم کم اشکم در اومد از فاطمه فاصله گرفتم و دستمو گذاشنم رو پیشونیم و یواش یواش بدون اینکه بفهمه اشکام می اومد ... آخر متوجه شد دست کشید رو صوورتم دید دارم گریا میکنم دستمو از رو پیشونیم برداشت و بوسیدش بعدشم بغلم کرد و موهامو نوازش کرد انقده نوازشم کرد تا خودش خوابش برد اما من گریه ادامه دادم تا ساعت 4 ... با حالت تهوع خابم برد ... سر انجام ساعت 5 با صدای هشدار گوشی مامان بیدار شدم ... به آقایی پیام دادم و نمازم رو خوندم و دوباره لالا کردیم ... صبح که با نوازش های بابایی از خواب بیدار شدم وقتی نشستم دیدم واویلا حالت تهوع دارم به تو خونه نرسیدم به قول خودم خلاص شدم ... هنوزم حالم بده ظهری نتونستم غذا بخورم امروز جلو موهام رو کوتاه کوتاه ک

برچسب: نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 4:25

برچسب: دوستت دارم,دوستت دارم عشقم,دوستت دارم مادر, نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 4:24

سلاااااام امروز خیلی حالم خوب نبود اما الان خیلیییییییی حالم خوبههههههههههههه امروز رفتم پیش محدثه ... خونه داداشش بود ... آخی محدثه نه بابا داره نه مامان ...هر دوشون فوت شدن ... امروز حالم خوب نبود اما گفتم میرم پیشش حالم بهتر میشه رفتم و باهم حرف زدیم ... در مورد استادا .. دانشگاه .. هم کلاسیا جدیدش ... دانشگاهشون ... خوابگاهشون ... ارشد ... وای خیلی حرف زدیم منم جریان تقلبم رو بهش گفتم و جریاناینکه پروژه بهم بیست داده ... محدثه حال آقایی رو هم پرسید ... گفتم خوبه گفت سربازی نرفته ... گفتم نه کار میکنه و دنبال کارای سربازیشه که معاف بشه از هم کلاسیاش گفت از استاداشون از پروزه هاش ... دیگه 2-3 ساعتی که اونجا بودم کلی حرف زدیم ... راستیییییییییی آقایی رفته بندر با خانواده گرامی خوشبحالش امروز صبح رفتن ... ظهری بهش پیام دادم اما داشتن وسایل رو میگذاشتن تو سوییتشون دیر به دیر جواب میداد منم گفتم خداحافظی کنم بهتره ...بعدا با هم حرف میزنیم ... امشب کلی باهم صحبت کردیم و کلی قربون صدقه م رفت ...خوشحالم کعه حالش خوبه و شاااااده خوشحالم از خوشحالیش ... منم شاد شدم از این مهربونیهاش و

برچسب: خاطره نویسی روزانه 98ia, نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 4:24

برچسب: من و تو,پلاس,بفرمایید شام, نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 4:24

سلام امروز کارای مفید زیادی کردم ... از جمله : شستن ظرف ها (کلی ظرف بودنااااااا) جاروی آشپز خونه شستن کفش های خودم و مامانی (همون کفش هایی که باهاشون رفتیم کربلا) رفتن به موسسه گاج (بخاطر مشاوره آبجی گلی ) برنامه ریزی درسی یک هفته ای برای آبجی خانوووم کار روی پروزه بهله امروز صبح برا نماز خواب موندم آقایی هم گوشیش خاموش بود خواب مونده بود دیششششششششششششششبو بگم ....وااااای تا 2 خوابم نمیبرد پیام دادم به آقاییی که من میخوام تو آغوش گرم و نرمت لالیی کنم به امید اینکه خوابم ببره نمیدونید چطو خواب رفتم واااای خیلی مزه داد امشبم با آقایی حرف زدم کلی قربون صدقه م رفت باز منم کلی فداش شدم آقایی گفت تو عروس خوشششکل و ناز منی ذوق کردم از شنیدنش آخی عزیزم خیلی دوستش دارم بهش خوش بگذره ان شاء الله مسافرت جذابی باشه براش . . . . امروز تو موسسه گاج مشاور کلی آبجی رو دعوا کرد منم بودم ازش کمی دفاع میکردم و اما واااای نمیدونین چقدر توپید بهش ... خلاصه من بجا آجی قول دادم که آجی تا پنج شنبه دیگه 23 ساعت درس بخونه خلاصه وقتی اومدیم بیرون ووااااااای کلی لجم گرفته بود گفتم واااای فاطمه

برچسب: نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 4:24

حضرت امام رضا علیه الاسلام فرمود: علت عطسه این است كه هر وقت خداوند به انسان نعمتى عطا كند و شكرش را به جاى نیاورد، خداوند بادى به بدنش مى اندازد و دور مى زند تا وارد بینى مى شود و در اثر آن انسان عطسه مى كند وقتى مى گوید:الحمدلله، خداوند آن را به جاى شكر نعمتى كه به او داده بود مى پذیر

برچسب: نویسنده: سپیده ابراهیمی تاريخ: جمعه 12 آذر 1395 ساعت: 4:24

صفحه بندی